مجموعه داستاني است از نويسندهاي كه پيش از اين "خالهي سرگردان چشمها" (1372) ، "خلاف دموكراسي" (1377) و "از چشمهاي شما ميترسم" (1378) را از او خواندهايم.
نخستين داستان كتاب، «ولدالزنا»، بر اساس تداعي معانيهاي زني پريشاناحوال شكل ميگيرد كه دارد با جنين خود درد دل ميكند. ماموران او را مدهوش كنار جادهاي يافتهاند و به بيمارستان آوردهاند. داستان ضمن آزمايشهاي پزشكي براي سقط جنين ولدالزنا، از منشور ذهن زن روايت ميشود. از آميزش تكههاي پراكندهي گفتگوهاي اطرافيان با ذهنيات او، فضاي سرسام و استيصال شكل ميگيرد. نويسنده با بهكارگيري حداقلِ علائم نگارشي و آميختگي لهجهها و زبانها، سعي در بازنماييِ بيواسطهي هذيانهاي سرريزكرده دارد. نوآوري او در استفاده از هذيانها براي دراماتيك كردن فضا است.
شروع داستان «مانع» نيز فضايي نمايشي دارد. نويسنده به جاي توصيف گزارشي، به فكر آفرينش حال و هوايي روحي از وراي سايهروشنهاي متلونِ رابطهي زن با مادرش است. اما هجوم يادها به نيمهي دوم داستان، روالي زندگينامهاي ميبخشد و گزارش وقايع جاي آفرينش فضا را ميگيرد.
ويژگي اين مجموعه در حضور شخص نويسنده به عنوان شخصيتي داستاني است؛ لطف اين شگرد در پرداختن به مشغلههاي فكري و اضطرابهاي نويسندگان امروز است؛ و خطرش در گزارشي شدن داستان. نمونهي موفق نوشتن از فضاي حسي خود، داستان «تقديم به كسي كه قاتلم نبود» است. نويسنده در راه ملاقات با فردي ناشناس (سرهنگ) كه او را به دفترش فرا خوانده، با به ياد آوردن جسارتهاي مادربزرگ، خود را براي مقابله با خطرها آماده ميكند. فضاي هراس و دلشوره را دلهرهي نوشتنِ در «موقعيت اضطراب» و قتلهاي زنجيرهاي ميسازد. اين امر، داستان را از جستجويي ذهني در لا به لاي نگرانيها و گوش به زنگ بودن براي رستن از دامها برخوردار كرده است؛ جستجويي كه به داستان كششي پليسي ميبخشد.
به گمانم نام داستان نيز از نوعي دوگانگي و ابهام برخوردار است: هرچند معلوم ميشود سرهنگ قصد قتل نويسنده را نداشته، اما با پيشنهاد سريالنويسي به او، خواسته يا ناخواسته، نابودي تخيل او را مد نظر داشته است.
اما نمونهي ناموفقِ از خود نوشتن، «حكومت نام خانوادگي» است. اين اثر در حد صفحاتي از دفتر يادداشتهاي روزانهي نويسنده مانده و عمق يك داستان كوتاه را نيافته است. موضوع اثر، سفر نويسنده به امريكا، حضور در جلسهي داستانخواني و آشنايي با ايرانيان مهاجر است. اما نويسنده آنقدر درگير از خود گفتن است كه نميتواند راهي به درون ميزبانان خويش بگشايد. سوء تفاهمي كه ناشي از بازي با نام محل اقامت ميزبانان است، داستان را تا حد داستاني لطيفهوار پايين ميآورد.
آدمهاي داستانهاي حاجيزاده گمكردهاي دارند كه يادش ذهنشان را مشغول ساخته است. اينان با ايجاد رابطه با ديگران و پاس داشتن محبتها، عصبيتهاي اجتماعي را قابل تحمل ميسازند و بهانهاي براي بقا مييابند. نمونهي مشخص اين آدم، كارمند كتابخانهي داستان « PiR » است كه چگونگي رابطهي عاطفي خود را با كارگري افغاني شرح ميدهد.