|
مرور كتاب
مرور كتاب «پرندهي من» اثر فريبا وفي
"پرندهي من" داستان بلنديست از زندگي و دنياي يك "زن خانهدار". كتاب با توصيفي درخشان از محلهي جديد شروع ميشود، در فصل بعد به توصيف خانه ميرسد و با ضرباهنگي متناسب در پنجاه و سه فصل كوتاه دو سه صفحهاي از زبان زن پيش ميرود. حضور "خانه" در داستان به عنوان اصليترين شخصيت پس از راوي، پررنگ تر از حضور شوهر، بچهها، مادر و خواهران راوي است. در دنياي راوي، شوهر معمولا نقطهي مقابل اوست. عاشق آينده، هميشه ناراضي و هميشه در حال رفتن. به عقيدهي زن هركس پرندهاي دارد، اگر پرواز كند و جايي بنشيند صاحبش را هم به دنبال خود ميكشاند. و پرندهي مرد هرجا هست در خانه نيست. مرد هر وقت از وضعيت موجود سير ميشود ميرود. زن هم سير شده است اما جايي براي رفتن ندارد، پشت پنجره كه نباشد، فقط هال را دارد و آشپزخانه را، و ديوار حياط خلوت ته دنياست. به آينده هم فكر نميكند، هرچه ميخواسته بشود لابد شده. گذشتهاش اما مثل جانوري روي كولش سوار شده و خيال پايين آمدن ندارد، گذشتهاي كه به زيرزمين تاريك و پستوهاي پيچ در پيچ منتهي ميشود. با اين همه، مرد به همان اندازه تنهاست كه زن؛ و خواننده از خود خواهد پرسيد كه واقعا كداميك تنهاترند؟ راوي «هيچ رويايي ندارد»؛ به قول خواهرش «زندگي را در همين حد ميبيند، و همين حد هم نصيبش ميشود نه بيشتر». ولي در عين حال ميداند كه «بچهها بايد بزرگ شوند»، بچههايي كه او به دنيا آورده و تنها مال او هستند. پس در خانه ميماند و آنها را بزرگ ميكند. ميخواهد نگذارد كه دخترش تكرار زندگي او باشد، همانطور كه خودش نميخواسته تكرار زندگي مادرش باشد. نويسنده سرنوشت خواهران زن را نيز در مقابل چشم خواننده ميگذارد تا گويي برساند كه راه گريزي هم نيست، يا حداقل در اينجا نيست. اگر هم ميرفت سر كار و ازدواج نميكرد و بچهدار نميشد سرنوشتش بدتر بود، مثل خواهر ديگرش كه دچار وسواسي بيمارگونه شده است. تنها خواهري كه خوشبخت شده، همانست كه به امريكا رفته است. زبان داستان صميمي و توصيفات آن عمدتا موفق است. دو نمونهي زير را بخوانيد: «برف ميبارد. خرس قطبي زير لحاف خوابيده است. خرس قطبي براي بچهها قصه تعريف ميكند. برايشان عدس ميپزد و عصرها دم در ميبرد تا توي كوچه بازي كنند. خرس قطبي حوصلهاش سر ميرود. از مراقبت مدام از بچهها خسته ميشود. از ديوارهاي پوسته پوسته شده، از آبگرمكن خراب، از سوسكهايي كه با هيچ سمي نميميرند. از روزهايي كه دير به شب بدل ميشود و از شبهايي كه پر از گريه است. خرس قطبي سر بچهها داد ميزند. بيخودي. شهلا ميگويد: " مادر كه نيستي". داد ميزنم: " نخير مادر نيستم. گاوم. خرسم."» «سراغ يخچال ميرود و ميگويد "بيچاره". باز هم امير كلمهي بيپدر و مادري توي هوا ول كرده و من بايد صاحبش را پيدا كنم. توي دلم تكرار ميكنم بيچاره مامان، بيچاره امير، بيچاره آقاجان. كلمه را مثل پيراهني با عجله به تن يك يك اين آدمها امتحان ميكنم. ماندهام كه اين لباس به كدامشان بيشتر ميآيد. يك دفعه به روبرو خيره ميشوم "نكند مال خودم باشد"» حركت داستان در مسير تحول دروني و تغيير شخصيت آرام و تدريجي زن است. او كه در ابتدا با يك جملهي تهديد به طلاق از طرف شوهر بايد «دراز بكشد و بميرد»، به تدريج و پس از تحمل تنهاييها و سختيها «پوست كلفت» ميشود، پوست كلفت تر از مرد، به استقلال دروني ميرسد و ديگر نميخواهد كه "زن چسبي" باشد. در انتها ديگر ميتواند چراغي در زيرزمين تاريك خاطراتش روشن كند، به راحتي از خانهي عزيزش دل بكند، گويي ديگر "زن خانهدار" نيست، و به دنبال پرندهاش برود. پرندهي زن در كجا نشسته است؟
|